سنایی - حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه - الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
اندر ترجیح او بر پیغمبران علیه و علیهمالسلام
انبیا ز آسمان پیاده شدند / از وساده به سوی ساده شدند
از پی خجلت آدم از دل و جان / بر درت ربّنا ظلمنا خوان
نوح در حصن عصمتت جسته / روح در چاکری کمر بسته
تاج بر سر نهاده میکائیل / غاشیه بر کتف نهاده خلیل
موسی سوخته بر آذرِ تو / اَرَنی گوی گشته بر درِ تو
با ثنای تو عقد بسته به هم / در عزب خانه عیسی مریم
با طبق روح قدس و روح امین / منتظر مانده بر یسار و یمین
برگرفته ز عرش پردهٔ نور / بر دهان مانده نای خواجهٔ صور
رفعت ادریس از ثنای تو یافت / سدره جبریل از برای تو یافت
خضر آتش به باد سینه سپرد / آب حیوان ز خاکپای تو برد
بسته بودی نقاب درویشی / چون گشادی تو قفل در پیشی
شرف قاب از آن نقاب فزود / رفعت عرش زینت تو ربود
جان روحانیان دل تو بدید / دیده بر سر نهاد و پیش کشید
اهل هفت آسمان نهان مانده / سرِ انگشت در دهان مانده
هشت در چار طبع بیفریاد / بر صهیب و بلال تو بگشاد
هفت در مهر کرده همت تو / بر دل عاصیان امّتِِ تو
روی روحانیان سوی درِ تست / کامشب آیین عرض لشکر تست
شده از بویهٔ رخت ذوالنون / آمد از بطن حوت و بحر برون
همه از مقصد وصال تو بود / همه از مشهد جمال تو بود
صالح و لوط و هود منتظرند / حال پرسان ز یوشع و خضرند
هست داود قاری خوانت / جمله اصحاب کهف مهمانت
هست لقمان به درگهت برپای / چون سلیمان ترا وکیل سرای
پسر آزرست فرش افکن / پسر مریم است مقرعه زن
ایستاده ملک یمین و یسار / با طبقهای نور بهر نثار
چشم روشن بروی تست اسحاق / چون سماعیل شهره در آفاق
شده یعقوب مستمند و ضریر / از قدون تو تیزبین و بصیر
یوسف اندر ره تو استاده / ابن یامین بره فرستاده
انتظار تو کرده پیر شعیب / رفته اندر درون پردهٔ غیب
چرخها را لقب زمین دادند / اختران نور بهر دین دادند
از زمان آمدند بهر ثنات / جمعه و بیض و قدر و عید و برات
وز مکان آمدند قدها خم / مکه و یثرب و حری و حرم
منتظر مانده در سرای قرار / طبق آسمان و دست نثار
نقل ارواح گشته نقل از تو / تخته از سر گرفته عقل از تو
لیکن از روزه ساخت بهر یقین / امتت را ز بهر سنّت دین
صورتت دید مرد بینا دین / هوس از سر گرفت هوش و یقین
نفس کل آب رانده در جویت / عقل کل خاک گشته در کویت
فلک آورده بهر مهمانی / برّه و گاو را به قربانی
آمده دست آسمان در کار / گشته انجم گسل ز بهر نثار
ریخته عرش زیر پای تو در / ز آسمانها طبق طبق گوهر
قبه بر فرق آفتاب زده / راه را جبرئیل آب زده
زحل و مشتری سیم مریخ / کرده خاک درِ ترا تاریخ
شمس با زهره رامش افزایان / درگهت را به زینت آرایان
تیر باریک فهم دوراندیش / با قمر بر درت شده درویش
هفت سیاره و دوازده برج / شده نام ترا خزانه و دُرج
لم تعبد کلاه کون و فساد / لیس یغنی قبای عید معاد
رب هبلی بنای ملک ابد / نقد لاینبغی نظر به جدد
کرده یاسین عاقبن حاصل / امر قل لن یصیبنا بر دل
اتقالله نقاب روی عمل / لاتخافوا خطاب دست امل
انظروا کیف مسرف الانذار / واذکروا اذ معرفالاسرار
اهبطوا امر آمد از قرآن / پاسخش ربنا ظلمنا خوان
انّ شرّالدواب مختصران / اهل حُسن المَآب معتبران
یوم نطوی السماء برید وفا / یوم لا تملِک ابتدای شفا
واعبدوا ربکم ورا رهبر / وافعلوا الخیر رهنمای ظفر
وجزاهم قبای جمع بقا / وسقاهم شفای اهل شقا
استعینوا پناهگاه جَنان / لاتمیلوا به شاهراه جنان
تخرِج الحیّ رایت قدرت / تولج اللیل رایت فطرت
قوّت جان قافیه قل هو / مرهم عقل میم ماترکوا
اندر آن قاف قیل و قالی نه / واندران میم میل و مالی نه
واذکرونی قوام ذات و خرد / واعبدونی مقام داد و ستد
زده صدره یحبّهم خرگه / در سراپردهٔ یحبّونه
لام لاتقنطوا لواء فرج / الفـ احسنوا جزاء حرج
دیدم آن پیشوای عالم را / گهر کان فیض آدم را
خضر و موسی به پیشگاهش در / لوح تعلیم برگرفته به بر
دولتش برده زُهره را زَهره / دهر را بستده ز کف مهره
کرده تقدیر اسب قدرش زین / غاشیه بر به کتف روح امین
صدر او صدر ملک استغنا / قاب قوسین قلبش او اَدنی
از لعمرک کلاه تشریفش / قم فانذر قبای تکلیفش
صابرین بر یمین ایمانش / صادقین بر زه گریبانش
قانتین بر نثار ایثارش / منفقین بر طراز دستارش
نقد مستغفرین فراوانش / در بُن جیب و چاک دامانش
مرکب اقتدار کرده به زین / بر در دین برای یومالدین
جان درآویخته ز فتراکش / عقل و جان زاده بر سر خاکش
عقل داند که جان چه میگوید / عقل خواند هرآنچه جان گوید
گفتم ای نقش خاتمت صورت / واسطهٔ عقد گردن دولت
نکتهٔ مختصر بفرمایی / منهج روی راست بنمایی
گفت از بهر قوت و قوّت جان / وز نُبی اَمن الرّسول بخوان
لن تنالوا پی نظام انام / لاتعولوا پی حلال و حرام
این همه طمطراق بهر چراست / این برون از خیال و خاطر ماست
ظاهرش آن نماید از درِ دل / کین گُل دل که بردمید از گِل
گفته در گوشش اختیار ازل / بی رطبهاء علم و خار عمل
کای شهنشه دین نشیب مجاز / فر آزت فزود سر به فراز
تو دری کاخ و بام عالم را / تو سری تخم و نسل آدم را
تا زند خنده ز آسمان یقین / صبح ایمان به سوی مشرق دین
راست گوای سپهر پر تگ و تاز / وی جهان خموش پر آواز
کی توان زد ز روی زحمت و بیم / این چنین نوبتی به زیر گلیم
تا زبان زمانه او را گفت / کی ز بهر تو آشکار و نهفت
چه کنی با نقاب عالم خس / نور رخسار تو نقاب تو بس
کافری گشته از قدوم تو دین / کفر یکسر فرو شده به زمین
دین و کفر از تو موسی و قارون / دین برون کفر در شده به درون
مغز پر جان همی کند مویت / کوی پر گل همی کند رویت
از تو و آنِ تست گوش بشر / چه عجب زانکه هست گوش از سر
خانهٔ پنج در که جان دارد / از پی چون تو میهمان دارد
ز امر تو متفق چهار امیر / مرکز و اخضر و هوا و اثیر
بر نهای شاه عالم و آدم / داغ بر رانِ اشهب و ادهم
ادهم و اشهب از برای تو است / آن سرا وین سرا سرای تو است
ز اقتلوا المُشرکین کمر بربند / زین لَکُم دینکم ولی دین چند
گردن و پشت مشرکان بشکن / بیخ کفر از بُن جهان برکن
تیغ را لعل کن به خون عدو / مهتری چون شوی زبون عدو
از تو ایزد کجا پسند کند / انتظار تو دهر چند کند
قحط دین است برگشای نقاب / میزبانیش کن به فتحالباب
در بیابان فرو خرام از پل / آبها مل کن و مغیلان گل
کوه سُنب از خدنگ قاف شکاف / چرخ دوز از سنان ناوک لاف
شرک پادار شد هلاکش کن / کعبه بتخانه گشت پاکش کن
مر علی را تو این عمل فرمای / تا نهد بر عزیز کتف پای تو پای
کعبه از بت بجمله پاک کند / مشرکان را همه هلاک کند
متحلی کن از برای سرور / دو جهان را چو گوش و گردن حور
که تو چون گفتی از ره فرمان / مردهٔ جهل در پذیرد جان
زانکه در خدمت دم آدم / جان و فرمان روند هر دو به هم
هر عروسی که مادر کن زاد / همتش جمله را تبرا داد
یافت زان پس هزارگونه فتوح / جانش بیزحمت سفارت روح
هرکه گفتی ثناش را احسنت / صدق گفتی بدو که للّٰه انت
زو گرفتند قوت و پیرایه / خرد و جان و صورت و مایه