سنایی › الباب الثّالث اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فض| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سنایی - حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه - الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
فی قربته و حق صحبته مع رسول‌اللّٰه
چون زدی کوس شرع روح امین / چشم بر گوش او نهادی دین
به نبی او ز جان شایسته / در دهان دل نمود چون پسته
قد او در رضای یزدانی / جست پیراهن مسلمانی
بوده چندان کرامت و فضلش / که لوالفضل خوانده ذوالفضلش
داده قرض از نهادهٔ دل و دین / هست من ذاالذی گواه براین
حکم من ذاالذی شنیده به گوش / زده در پیش حکم خانه فروش
در یکی دفعه گاه ایثارش / داده وی چل هزار دینارش
داده اسباب و ملک و سهل و سلیم / کرده بهر خود اختیار گلیم
از دریچهٔ مشبّک ایمان / در تماشای روضهٔ رضوان
صدق او نقشبند زیب و فرش / درد او هرهم دل و جگرش
گشته پشمینه پوش روح امین / از پی حلق او به حلقهٔ دین
تخته شسته ز بهر شرع رسول / از الفـ با و تای عقل فضول
قفصی بوده سینهٔ صدّیق / عندلیبی درو به نام عتیق
دل خود چون به شرع او بربست / به نخستین دم آن قفص بشکست
گشت حاصل هرآنچه او مسؤول / نام کُل بر دلش نهاد رسول
عندلیب دلش چو بالا جَست / در درازای شرع پهنا گشت
عرش و شرع محمدی برِ او / هم در آن سینهٔ منوّر او
طول و عرضش چو شرع معلومست / زانکه مقلوب موم هم مومست
چون کمال و جمال او بشناخت / همهٔ خویش در رهش درباخت
دایهٔ دین بلایجوز و یجوز / سیر شیرش نکرده بود هنوز
که همی کرد بهر دمسازی / جان او با صفاش دل بازی
دین چو شمعی و مصطفی جانش / جان بوبکر بود پروانه‌اش
برده در دین حق خبر بر از او / یافته روز کین ظفر فر از او
کرده منشور را به خط بدیع / حق لیستخلفنهم توقیع
به خلافت چو دست بیرون کرد / رودهٔ اهل ردّه را خون کرد
خرد خویش را ز روی نیاز / قبلهٔ راز کرد و جای نماز
آن یکی و همه چو جوهر عقل / آن خداوند و بنده چون سرِِ عقل
سال و مه بوده در مرافقتش / جان فدا کرده در موافقتش
جد بوبکر بود دین را جاه / دین ز بوبکر یافت تاج و کلاه
صدق او میزبان ایمان بود / مصطفی هرچه خواست او آن بود
سوخت شاخ اعادت عادت / کند بیخ ارادت ردّت
ملک افتاده را به پای آورد / ملت رفته باز جای آورد
چون جدا خواست شد زکوة و نماز / بهم آورد هر دوان را باز
تازه زو شد زکوة و فرض صلوة / رکن اسلام شد مصون ز افات
برگرفت او به قوّت ایمان / شرک و شک را ز کسوت ایمان
عالمی قصد کافری کرده / او به نوبت پیامبری کرده
صورت و سیرتش همه جان بود / زان ز چشم عوام پنهان بود
دل عاقل به نام شد نه به نان / چشم عامی به تن شده نه به جان
چشم عاقل درون جان بیند / گوهر لعل چشم کان بیند
دست هر ناکسی بدو نرسد / پای هر سفله‌ای درو نرسد
چشم ایمان جمال او بیند / کور کی چهرهٔ نکو بیند
ای ندانسته حدق بوبکری / تو چه دانش ز صدق بوبکری
جان پر کبر و عقل پر مکرت / کی نماید جمال بوبکرت
تو بدین چشم مختصر بینش / چون توانی بدیدن آن دینش
چشم بوبکر بین ز دین خیزد / نه ز مکر و هوا و کین خیزد
حور صدر قیامتش خواند / رافضی قیمتش کجا داند
کرد بوبکر کار بوبکری / تو نه مرد عیار بوبکری
دشمنش را اجل دوان آرد / که هوا مر ورا هوان دارد
تا هوا هاویه نگار تو شد / مار و موش امل شکار تو شد
سر بریده چو بیند از خود سیر / گوید او با هزار شر اناخیر
رافضی را محلّ آن نبود / وانچه او ظن برد چنان نبود
تو نه مرد علی و عبّاسی / مصلحت را ز جهل نشناسی
کانکه ابلیس‌وار تن بیند / همه را همچو خویشتن بیند
او چه داند که تابش جان چیست / چه شناسد که درد ایمان چیست
آنکه جان بهر خاندان خواهد / کی علی را به جان زیان خواهد
از برای فضول و جاهلیی / ناز خواهد ز بغض چون علیی
آنکه نستد ز حق حلال فلک / کی به خود ره دهد حرام فدک
گر نه جانش اضافتی بودی / ورنه صدقش خلافتی بودی
مصطفی کی بدو سپردی ملک / یا ز حیدر چگونه بردی ملک
آنکه جان را ز صخر بستاند / کی ز بیم عدو فرو ماند
علیی کو کشد ز دشمن پوست / با چنین دشمنی نباشد دوست
تو بدین ترّهات و هزل و فضول / مر علی را همی کنی معزول
گر مداهن بود روا نبود / به خلافت تنش سزا نبود
ور بود عاجز و خبیر بود / پس منافق بود نه میر بود
مصلحت بود آنچه کرد علی / تو چرا سال و ماه پر جدلی
مکر و کبر و هوا برون انداز / تا دهد جانش مر ترا آواز
شد چو شیر خدای حرز نویس / رخت بر گاو بر نهد ابلیس
تا علی را چو تو ولی چکند / در هوا و هوس علی چکند
زین بد و نیک به گزین کردن / زشت باشد حدیث دین کردن
برگذشت او ز مبتدای قدم / در رسید او به منتهای همم
پیش او روفتند تا درگاه / حور و غلمان به جعد و گیسو راه
رافضی را بماند در گردن / جکجک و مرگ و جسک و جان کندن
بر براقی که مصطفی پرورد / رافضی رایضی چه داند کرد
بود بوبکر با علی همراه / تو زبان فضول کن کوتاه
آفرین خدای بی‌همتا / بر ابوبکر باد و شیر خدا
صورت صدقش از دریچهٔ فضل / دیده فاروق را به علم و به عدل
هر دو مهتر برای دین بودند / در سیادت سزای دین بودند