سنایی › الباب الثّالث اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فض| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سنایی - حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه - الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
ستایش علم و عالم و طلب علم
علم با کار سودمند بُوَد / علم بی‌کار پای‌بند بود
علم داری ولی به سود و ربا / مولعی لیک بر فساد و زنا
علم مخلص درون جان باشد / علم دوروی بر زبان باشد
چون قلم‌دار گفت جفتِ قدم / ور نداری تو نون بُوی نه قلم
تازگی دانش از صواب آمد / فرّهی ماه ز آفتاب آمد
ماه بی‌آفتاب تاریکست / ورچه آنجا مسافه نزدیکست
هرکه او آتشیست آب نگار / دانکه او هست روز در کردار
زانکه اقبال عامه نَهمت اوست / قیمت او به قدرِ همّت اوست
حق فرامش مکن به دولت نو / زانکه در دست گازرست گرو
علم با تو نگوید ایچ سخن / زانکه گه مرد باشی و گه زن
ریخته آبِ روزگار تو حق / جامهٔ زرق خلق کرده خَلق
بخل و جودت برای مردم کوی / روز و شب دوست‌ خواه و دشمن‌ جوی
دل او جان مرد غمگین است / هیچ عیبش مکن که بی دینست
جز به قول تو و تو در عالم / خور و خفّاش را که دید بهم
بر سر من مزن که برپایم / زانکه من عالمم چنین بایم
ور تو بنشسته‌ای مکن فَرهی / زانکه تو فتنه‌ای نشسته بهی
هرکجا دولتست و بُرنایی / تو بدانکس مچخ که بَرنائی
صبح کی پیش آفتابستی / گر درو تندی و شتابستی
خم رویین چراست بر کرسی / چون ازو مشکلی نمی‌پرسی
نه هرآنکس که کرسیی دارد / مشکل سایلی برون آرد
سخن بیهُده ز افراطست / هرکه دارد خمی نه سقراطست
فضل یزدانت به که منّت حیز / دَم عیسیت به که کُحل عزیز
به یکی بام گوش چون داری / به دو خانه خروش چون داری
به یکی خانه خود نداری تاب / وز وجود تو خانه گشته خراب
خصم او گر خطا کند تدبیر / روزگارش عطا کند توفیر
قاف کوهست و بس گران باشد / هرکه احمق بُوَد چنان باشد
بر دل خلف کاف کبر و گزاف / نبود هیچ کمتر از کُه قاف
خصم خود را تو چون حبیب مدان / مرد مصروع را طبیب مدان
مشکلی کابلهی جواب دهد / زرهی دان که باد زآب دهد
خود ندارد به هیچ تدبیری / زرهِ آب طاقت تیری
کی ستاند حکیم فرزانه / داروی صرع را ز دیوانه
چون نباشد به راه پیچاپیچ / عاقل از چشم بد نترسد هیچ
خضری از غول چشم چون دارد / آنکه او خضری از درون دارد
گر ترا نیست حایلی در راه / گام در نه حدیث کن کوتاه
هست بر لوح مادت و مدّت / باو تا عقل و جان، الفـ وحدت
تا فرود آمد از ره فرمان / عقل بر نفس و نفس بر انسان
عالم مظلم از نزولش نور / یافت و رخشنده شد چو طلعت حور
نعت و فضل رسول شد گفته / دُر عقل فعال کن سفته