سنایی - حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه - الباب الرّابع: فی صفة العقل و احواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده
اندر ستایش عقل و عاقل و معقول
هرچه در زیر چرخ نیک و بدند / خوشهچینان خرمن خردند
چون درآمد ز بارگاه ازل / شد بدو راست کار علم و عمل
هم کلیدِ امور در دستش / هم ره امر بسته در هستش
مایهٔ نیک و سایهٔ بد اوست / سبب بود و هست و باشد اوست
در حروفی که پردهٔ نقلست / آخر شرع اول عقلست
از برای صلاحِ دولت و دین / چشم عقل اوّلیست آخر بین
مر ترا عقل جمله بنماید / آنچه رفت آنچه هست و آنچ آید
سخن عقل صوت و حرفی نیست / زآنکه تاریکی از شگرفی نیست
هرکجا نطق عقل بر زد دم / حرف و آواز در خزد به عدم
عقل هم گوهر است و هم کانست / هم رسولست و هم نگهبانست
خشک بندی ندید نیکوتر / هیچ خاموش ازو سخنگوتر
جسم را جان و بردباری ده / نفس را علم بخش و یاری ده
نه ز روی فسون و افسانه / سخنی گویمت حکیمانه
مشرق و مغربی که عقل تراست / فوق نی تحت نی و نی چپ و راست
مشرق آفتاب عقلِ ازل / مغرب او خدای عزّ وجل
دور بینی شناسد این معنی / کز خرد همچو جهل بر در نی
کاندرین منزل فریب و هوس / هست بهر شکست بند و قفس
عقل در منزل ازل ز اوّل / آخرش اوّلست همچو ازل
که برین روی پشت دین آمد / آن چنان بود وین چنین آمد
زان درین بارگاه انده و غم / از پی شادی بنی آدم
علّت فهم و وهم و هوش آمد / که برهنه برهنهپوش آمد
غیب را بهر دولت دو سرای / گاه پوشیده گه صریحنمای
شده بیهیچ عیب و ریب و شکی / عقل و معقول و عاقل این سه یکی
عقل در راهِ حق دلیل تو بس / عقل هر جایگه خلیل تو بس
چنگ در زن به عقل تا برهی / ورنه گردی به هر رهی چو رهی
کن مکن در پذیرد از فرمان / پس به جان گوید این بکن مکن آن
خوانده از قدر صایبان عرب / ذات او را مدبّر الاقرب
عقل فعال نام او کرده / پنج حس را غلام او کرده
حس و اَطباع خوانده او را میر / نَفْس کلّی ورا بسان وزیر
فیض او نقشهای جافی شوی / فعل او نفسهای صافی جوی
فیض او در صفا سکینهٔ روح / فضل او در وفا سفینهٔ نوح
از پی مصلحت نه بهر هوس / بیشتر میل او بود به دو کس
یا به تأیید خسرو عادل / یا به توحید عالم عامل
ارچه او جوهر این دو کس عرضند / لیکن او را متابع غرضند
بر مجرد رعایتش بیش است / بر خلیفت عنایتش بیش است
زانکه بی این دو ملک و دین نبود / هرکجا آن نباشد این نبود
انس دارد همیشه با زهّاد / زانکه زهّاد برتر از عبّاد
جوهری همچو عقل باید و بس / کز پی نفس کم زند چو نفس
وارث رسم شرع و دین باشد / از ازل تا ابد چنین باشد
زیرکان را در این سرای کهن / هیچ غمخوارهای مدان چو سخن
عقل را گر سوی تو هست قرار / جان حکمت فزای را مگذار
از جهالت ترا رهاند عقل / به حقیقت ترا رساند عقل
مر ترا عقل دستگیر بس است / عقل راه ترا خفیر بس است
عقل مر نفس را دهد پیغام / کای ز من مر ترا درود و سلام
هرکه مر عقل را بینبوید / از حدیثش همه نکت روید
مرد عاقل همیشه تندارست / مرد جاهل ذلیل و غمخوارست
دل جاهل ز طمع باشد پُر / طمع از مال خلق جمله ببُر
آز خود را به زیر پای درآر / عقل را جوی و جهل را بگذار
آز چون اژدهاست مردم خوار / تا نداری تو آز خود را خوار
آز مانند خوک و خرس شناس / آز بگذار و از کسی مهراس
سینهٔ تو درین هوس دایم / چون سرابست و وهم ازو هایم