سنایی - حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه - الباب الرّابع: فی صفة العقل و احواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده
اندر کمال عقل
چار طبعش مرید و او پیرست / ده حواسش سپاه و او میرست
رنگ پنداشت را ز تختهٔ آز / رو بشویش به آب و ذُلّ و نیاز
زانکه اندر سواد سایهٔ شرع / اصل دین را برای نکتهٔ فرع
مایه داد از پی درنگ ترا / سه قوی چارگونه رنگ ترا
جان چو در عالم درنگ آید / خود از این رنگهاش ننگ آید
از پی جستن سلامت جان / اسب جان را در این محیط مران
داند آنرا که اهل ذهن و ذکاست / که سلامت به ساحل دریاست
دست و پای ترا به بند قضا / هست بسته درین سپنج فضا
پس تو با دست و پای بستهٔ او / روی دریا مجو به پشت کدو
آشنا را اگر نمیدانی / خر به قلزم درون چرا رانی
ور ندانی تو آشنا بشنو / خیره بیهوده بر مناره مرو
در سباحت اگرچه استادی / پیش من زین قبل بر استادی
نه چو کشتی شکست ای رعنا / شد سباحت وبال در دریا
جز ز روی کمال عقل و خرد / سه گز اطلس بنه درم که خرد
نزد آن دل که معدن خردست / همه نیک فلک به جمله بدست
در دل و جان آنکه هشیارست / بر سر و چشم آنکه بیدارست
پل بود بر دو سوی آب سره / چون گذشتی ازو چه پل چه دره