التمثّل فی احتراق العشق واظهاره
رفت وقتی زنی نکو در راه / شده از کارهای مرد آگاه
دید مردی جوان مرآن زن را / کرد پیدا در آن زمان فن را
بر پی زن برفت مرد به راه / زن ز پس کرد با کرشمه نگاه
کای جوانمرد بر پیم به چه کار / آمدستی بخیره رو بگذار
مرد گفتا که عاشق تو شدم / ای چو عذرا چو وامق تو شدم
بیم آنست کز غم تو کنون / بدوم در جهان شوم مجنون
شد وجودم بر آن جمال ز دست / شیشهٔ جان به سنگ غم بشکست
با من اکنون نه حال ماند و نه هوش / شد زیادت مرا جهان فرموش
ظاهر و باطنم به تو مشغول / گشت و شد از جهانیان معزول
کرد حیلت برو زن دانا / زانکه آن مرد بود بس کانا
گفت گر شد دلت به من مشغول / شد وجودم دل ترا مبذول
گفت زن گر جمال خواهر من / بنگری ساعتی شوی الکن
همچو ماهست در شب ده و چار / بنگر آنک چو صدهزار نگار
مرد کرد التفات زی پس و زن / گفت کای سر به سر تو حیلت و فن
عشق و پس التفات زی دگران / سوی غیری به غافلی نگران
زد ورا یک طپانچه بر رخسار / تا شد از درد چشم او خونبار
گفت کای فن فروش دستان خر / گر بُدی از جهان به منت نظر
ور وجودت به من بُدی مشغول / نبدی غیر من برت مقبول
کل تو سوی کل من ناظر / گر بُدی کی شدی ز من صابر
جز به من التفات کی کردی / غم زشت و نکو کجا خوردی
ور نهادت مرا بُدی مطلق / به دگر کس کجا شدی ملحق
سوی جز من چو التفات آری / از جمال رخم برات آری
مرد لافی نه مردِ آلافی / ناف رنگی نه رنگ را نافی
سست بازار و سخت آزاری / خربزه خور نه خربزه کاری
سوخته مغز و خام گفتاری / سوده سودا و ساده بازاری
هرکه او مدعی بود در عشق / هست بیداد کرده او بر عشق
عشق را راه بر سلامت نیست / در رهِ عشق استقامت نیست