سنایی › در انسانی و حیوانی گ| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در انسانی و حیوانی گوید
هست ترکیب نفسِ انسانی / نفسی و عقلی و هیولانی
از دل و جان و نیروی فایت / حدِّ او حیّ ناطق مایت
گِل و دل دان سرشتهٔ آدم / این برآن آن برین شده درهم
هرچه جز مردمند یک رنگند / یا همه صلح یا همه جنگند
روح انسان عجایبیست عظیم / آدم از روح یافت این تعظیم
بلعجب روح روح انسانیست / که در این دیوخانه زندانیست
گاه با امر سوی حق یازد / گاه با خلق خالکی بازد
فلکی زیر دست او پیوست / او خود از دست خویش هفت بدست
پایی اندر تن و یکی در جان / متحیّر بمانده چون مرجان
گِل و دل آدمی چو نخچیر است / هم زبونست و هم زبون‌گیرست
گاه عاجز ضعیف تن ز تبی / گاه همچون سبع پر از شغبی
تن ضعیف و قوی دل آدمی است / آفریده تن از گِل آدمی است
لیک دارد میان گِل گوهر / نیست از خلق مر ورا همسر
اعتقاد ترا به خیر و به شر / جز قیامت مباد قیمت گر
نیست از بهر طامع و خایف / هیچ قیمت گری چنو منصف
نفخهٔ صور سورِ مردانست / هرکه زان سور خورد مرد آنست
راز اگر چون زمین نگهداری / آسمان‌وار بهره برداری
روی دل را خرد روان آمد / بهرهٔ چار طبع جان آمد
روح چون رفت خانه پاک بماند / کالبد در مغاک خاک بماند
هرکه زین جرعه طافح و ثملست / عقل او شب چراغ روز دلست
در شبِ وصل پرده‌گر باشد / راز در روز پرده‌در باشد
روز باشد قوی دل و غمّاز / با ضعیفان به شب به آید راز
زانکه مقلوب روز زور بود / مرغ عیسی به روز کور بود