سنایی › الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی وال| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تمثیل در نفس جهان فانی و قصّهٔ لقمان حکیم
داشت لقمان یکی کریجی تنگ / چو گلوگاه نای و سینهٔ چنگ
شب در او در به رنج و تاب بُدی / روز در پیش آفتاب بُدی
روز نیمی به آفتاب اندر / همه شب زو به رنج و تاب اندر
بلفضولی سؤال کرد از وی / چیست این خانه شش بدست و سه پی
همه عالم سرای و بستانست / این کریجت بتر ز زندانست
در جهان فراخ با نزهت / چکنی این کریجِ پر وحشت
عالمی پر ز نزهت و خوشی / رنج این تنگنای از چه کشی
با دم سرد و چشم گریان پیر / گفت هذا لمن یموت کثیر
در رباطی مقام و من گذری / بر سرِ پل سرای و من سفری
چه کنم خانهٔ گِل آبادان / دل من اینما تکونوا خوان
چو درآید اجل چه بنده چه شاه / وقت چون در رسد چه بام چه چاه
گربهٔ روده چون زنم شانه / بر رهِ سیل چون کنم خانه
آهن سرد چند کوبم من / خانه ویران و چند روبم من
پیش صرصر چراغ چه افروزم / پوستین پیش شیر چون دوزم
خلق را زین جهان پر شر و شور / چار دیوار گور بهتر گور
هلک المثقلون بخوانده و پس / خانه و جای سازم اینت هوس
چکنم جفت و زاده و بنیاد / مونس من نجاالمخفون باد
خانه کز راه رنج و حیله بُوَد / همچو زندان کرم پیله بُوَد
که چو قَز بود در دلش پنهان / گشت هم قَز تن ورا زندان
خانه اینجا که بهر قوت کنند / مور و زنبور و عنکبوت کنند
قوت عیسی چو ز آسمان سازند / هم بدانجاش خانه پردازند
بر فلک زان مسیح سربفراشت / که بر این خاک توده خانه نداشت
چکند روح پاک خانهٔ ریح / فلک پنجم است بام مسیح
خرِ دجّال چون ز جو خالیست / علَم جور او از آن عالیست
خاک و آب و هوا و آتش عهد / کی نگهدارد ار تو سازی جهد
مرگ را چون شگرف و چالاکست / سوی ناپاک و پاک ره پاکست
نه تو مردی و مرگ بی‌زورست / شیر او شیر و گور او گورست
زانکه اینجات یک دو مه محلست / نه بتست آن به مدّت اجلست
به اجل باز بسته‌اند این کار / بی‌اجل نیست کار را مقدار