سنایی › الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی وال| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حکایت مرد یخ فروش التمثّل فی دارالغرور
مثلت هست در سرای غرور / مثل یخ فروش نیشابور
در تموز آن یخک نهاده به پیش / کس خریدار نی و او درویش
هرچه زر داشت او به یخ درباخت / آفتاب تموز یخ بگداخت
یخ‌گدازان شده ز گرمی و مرد / با دلی دردناک و با دمِ سرد
زانکه عمر گذشته باقی داشت / آفتاب تموزش نگذاشت
این همی گفت و اشک می‌بارید / که بسی مان نماند و کس نخرید
قیمت روزگار آسانی / به سرِ روزگار اگر دانی
چیست عقل اوّل این جهان دیدن / پس به حسبت برین جهان ریدن
برگ دنیا خرد نبپسندد / مرگ بر برگ این جهان خندد
چون نترسی تو از اجل خُردی / آن ز غفلت شمر نه از مردی
تو نه‌ای بر اجل دلیر هنوز / گور گور است و شیر شیر هنوز