فیالمعذرة والتقصیر
تا به دل بر گنه دلیر شدم / زین حیات ذمیم سیر شدم
زین حیات ذمیم بیمقصود / بهتر آید مرا عدم ز وجود
من ز بار گنه چو کوه شدم / وز تن و جان خود ستوده شدم
مرگ بهتر ز زندگانی بد / نیست کاره ز مرگ خود بخرد
سال و مه بر گناهها مُصرم / روز و شب بر گناه خود مُقرم
ای خداوند فرد بیهمتای / حرمت این رسول راهنمای
که مرا زین گروه برهانی / تا گذارم جهان به آسانی
گرچه دارم گناه بسیاری / نیستم در زمانه بازاری
دو سبب را امید میدارم / گرچه آلوده و گنه کارم
که نجاتم دهی بدین دو سبب / زین چنین جمع بیخبر یاری
آن یکی حبّ خاندان رسول / حبّ آن شیرمرد جفت بتول
وآن دگر بغض آل بوسفیان / که از ایشان بدو رسید زیان
مر مرا زین سبب نجات دهی / وز جهنّم مرا برات دهی
مایهٔ من به روز حشر این است / ظن چنان آیدم که این دین است
شکر ایزد که بنده چون دگران / نیست اندر شمار بیخبران
ای سنا داده مر سنایی را / تا بدیدم ره رهایی را
که تو بر ظالمان نبخشایی / ظالمان را جزا بفرمایی
خاصه بر ظالمان آل رسول / آنکه دارند جای فضل فضول
ختم این بیتها درود رسید / اجل اندر قفا و عقل بدید
دید چشمم به خواب در یک شب / که ز گفتارها ببستم لب
عقل دانست وقت رفتن جان / آمد و رفت خواهد او ز میان
آمدم پیش با خطر سفری / بو که یابم بر این خطر گذری
چون نصیبم ز دهر این آمد / این مرا بیت واپسین آمد
ناقص آمد کتاب از آنکه اجل / جان ربود و سپر تن به وجل
گرچه این بیتها تمام نشد / تیغ گفتار در نیام نشد
آنچه گفتم نظام او به کمال / هست چون شمس و ماه و آب زلال
اگر اندر جهان مقام بُدی / گفت من تا ابد تمام بُدی
چون برفتم به عذر معذورم / پیش استاد دین چو مزدورم
یارب این عذر گفتهها بپذیر / به خطاها و کردهام مگیر
تو که خوانندهای دعاگو باش / دین نگهدار و جای جان جو باش
چون ترا جای جان برون از جاست / پاک جاندار اگر نه بیم عناست
که چو خاکی تنت به خاک شود / پاک باید که جای پاک شود
من ز کردار و گفت ترسانم / بو که گیرند هردو آسانم
لیکن ای دوست رفتنم زینسان / گر بخواهی تو هم کنون آسان
کرد خود گِرد خود درآوردم / آنچه کردم ز دهر آن بُردم
تو چنان دان که همچنین باشی / جهد کن تا مرید دین باشی
چون ترا دین بود مرید لحد / یافتی خلعت ثنای احد