سنایی › الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌ال| ” میراث‌دار ادب پارسی “

فی مذمة‌الاعداء و نصیحة‌الاولیاء
ای منیری نمود مهتابت / بس بُوَد سایه ریسمان تابت
نشود هیچ مردم مصلح / هرگز از دست دیو لایفلح
همچو مار از بدی و منحوسی / همه ساله شکار طاوسی
تا کت آموخت اختیار بدی / که میاموز دی و مه خوردی
عامه بهر طعام چون انعام / با سرپست دام و مست مدام
زانکه در کاملان بود همه جود / نبود بی‌فلاح مرد سجود
گر هراسد ز بی‌خرد مردم / از بدان ترسد و ز بد مردم
آن نترس خدای ترس خودست / تن که در طمع نیک و ترس بدست
ای عفااللّٰه ز دیو سیرتشان / که ازین سان بود بصیرتشان
گفتهٔ مردشان نه از مردیست / بلکه از لاف و فتنه و سردیست
مرد کان هرزه‌گوی و بی‌باکست / راز با وی چو کوک با کاکست
بشماری بریدن از کِه و مِه / گر ز من پرسی از بدان همه به
هم دم و هم درم دهد هم درد / هم جگر هم ذکر خورد بد مرد
نبود هیچ جز بد و بد رگ / گر یکی ور هزار بینی سگ
این همه خواجگان بی‌زر و سیم / علم شیر و گرگ مال یتیم
از کسی در جهان خاموشی / نشنود جز به گوش بی‌گوشی
زانکه اندر جهان خاموشی / بُرد بهتر ز بوریا پوشی
از پی دخل و خرج عقل و هنر / دفترش بی‌نواتر از دف‌تر
این دبیران که مُدبران رهند / زان همی از غلام خود نرهند
ای ز خود سیرگشته همچو امل / بشنو از من ز روی پند و مثل
اندرین سرنشیب بی‌خبران / بار بر پشت مانده همچو خران
مرد شد مرد کز طمع بگریخت / گرد گشت ابر کآب روی بریخت
آز عقلت ببرد دین چه بُرد / طمع آبت بریخت جان چه خورد
سخن زیرکان همه رمزست / هرکه غمرست کار او غمزست
پوست باشد که غمز دارد نغز / غمز هرگز نیابی اندر مغز
جمله زیر جهان اسبابند / کشت را باد و مشک را آبند
همه هستند و من به نزد خودم / خوشه‌چینی ز خرمن خردم
پس همه چون خرند و بی‌تابند / گَرد اسبم چگونه دریابند
برزگر این مثل نکو گفتست / چشم دلشان از این مثل خفتست
گر ز بنجشک بودمی به فکر / اندرین مزرعت شتابان سر
آسمان‌وار سر فراشتمی / ارزن اندر زمین نکاشتمی
دل درویش را ز روی ستم / کرده چون پشت سوسمار ز غم
جنگ جستند ارنه بس جستند / که چو شه تره بر گذر رستند
زان خصومت که با من انگیزند / زود چون مرد فرد بگریزند
مانده‌اند این کره از آن دم باز / پوست بر پوست همچو گنده پیاز