سنایی › الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌ال| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حکایت و مثل
آن جوانی به درد می‌نالید / گفت پیری چو آن چنانش دید
کز چه می‌نالی ای جوان نبیل / گفت کز جور دبّه و زنبیل
جبه بر من قبا شد از غم دل / پیرهن چون عبا شد از غم دل
چند گه شد که من زنی دارم / خویش و پیوند بر زنی دارم
جفت پر کبر نیش بی‌شهد است / گل رعنا دو روی و بد عهدست
پنج ماهه است و یازده ساله / نکند کار گاو گوساله
هرکه در دام زن نیفتادست / عقل شاگرد و او چو استادست
وآنکه بر کس بخیره گردد رُس / عیش او گنده‌دان چو درگه کس
اندرین طارم طرب بنوی / راست گویم اگر ز من شنوی
کمر کیر خیره لرز بود / کیسهٔ کس فراخ‌درز بود
زن که دارد به سوی حمدان رای / حمد حمدان کند نه حمد خدای
آورد کدخدای را به کله / نان بازار و خانهٔ بغله
برهی گر کنی به فردی خوی / از خوشی خشو و ننگ ننوی
یافت امروز فضل عمره و حج / هرکرا داد حق ز فرج فرج