در مثالب علوی زرمدی گوید
آخر عمرت از دل تفته / همچو بر کودک اوّل هفته
گربه گر شد به لقمه شاد از تو / گوش و بینی دهد به باد از تو
جنس آنها که نامسلمانند / همچو دونان گران و ارزانند
از پی صید آهوی خوش پوز / چشمها سرمه کردهای چون یوز
زانکه دیوی رسید فریادت / ای کم از خاک چیست این بادت
مردمی گیر و دانش و آزرم / ویحک از ریش خود نداری شرم
تا کی از ریح و ضحکه و تسخر / زین سر و ریش شرم دار ای خر
از پی نان و آب هر روزه / زهر را خوانده ای شکر بوزه
تو مده مر عیال زا نانی / دیگران داده مر ورا جانی
دشت و کهسار گیر همچو وحوش / خانه و خوان بمان به گربه و موش
هرکه دارد حرام نان عیال / سخنش دان که گشت سحر حلال
در تو ای شوم نحس دارم ظن / که یکی نان بهست از ده زن
زن چو ندهی تو نان او ناچار / خود به دست آورد چو خر افسار
زن اگر بد کند شوی خرسند / سیم باید که ماند اندر بند
چون ترا عقل نیست چتوان کرد / ایزدت کرد ازین معانی فرد
نیست عقل هدایتت ز خدای / مکتسب نیز نیست ژاژ مخای
بیسری باش چون ز روی نوی / زرمدی شد بدین صفت علوی
حس و عقلش چو نیست اندر ذات / هست درخورد ناودانش صفات
هست از این زرمدی چو شد طالب / ننگ و عاری بر آلِ بوطالب
هرچه بستاند از حرام و حرج / از بهای نماز و روزه و حج
یا بله یا به منگ صرف کند / برف را یار دوغ و ترف کند
کم شنیدیم چون تو لنبانی / تر فروشی و خشک جنبانی
کان زبانها که اصل شور و شرست / همه اندر دهان یکدگرست
عقل و جان کسی که بیادبست / این یکی بیوه وان دگر عزبست
عقل و جان کسی که بیباکست / آن یکی تیره این دگر خاکست
دل براین چار طبع چرخ منه / جعفری بهر خرج کرخ منه
هرکه خود زشت و بیخرد باشد / رای او سست و روی بد باشد
صبر کن بر ادای جانکش او / دل منه بر غذای ناخوش او
کاب رویش ز تختهٔ افلاک / شست تعلیقهای عمرش پاک