سنایی › افحسبتم انما خلقناکم عبثاً| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تو چه پنداشتی که ایزد فرد / از پی بازیت پدید آورد!
عمر ضایع مکن به بیخردی / دور شو دور، از صفات بدی
با دد و دیو چند همنفسی / علم‌آموز تا به حق برسی
هر که از علم دین نشد آگاه / در بیابان جهل شد گمراه
آخر این علم کار بازی نیست / علم دین پارسی و تازی نیست
از پی مکر و حیلت و تلبیس / درست از منطق است و اقلیدیس
تاکی این جنس و نوع و فصل بود / عزم آن علم کن که اصل بود
چیست علم‌؟ از هوارهاننده‌! / صاحبش را به حق رساننده‌
هرکه بی علم رفت در ره حق / خواندش عقل کافر مطلق
در حضورمن که هست نامحدود / هرکه را علم نیست شد مردود
اگرت هست آرزوی قبول / رو به تحصیل علم شو مشغول
حکمت‌آموز تا حکیم شوی / همره و همدم کلیم شوی
چون تو در بند علم دین باشی / ساکن خانهٔ یقین باشی
نفس امّاره را ندانی چیست / گاه و بیگاه همنشین تو کیست
نفس‌، بس کافرست اینت بس‌! / گر شدی تابعش زهی ناکس‌!
سر برون پر زخط فرمانش / جهد کن تا کنی مسلمانش
چون تو محکوم نفس خودباشی / به یقین دان که نیک بد باشی