سنایی › اعدا عدوک نفسک التی بین جنبیک| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر کنی قهر ازو نفیس شوی / ورمرادش دهی خسیس شوی
وه چه ساده دلی و چه نادان / که ندانی تو عصمت از عصیان
از صفا ت حمیده بگریزی / در صفا ت ذمیمه آویزی
جهد آن کنیه جمله نور شوی / وزصفات ذمیمه دور شوی
در تو هم دیوی است و هم ملکی / هم زمینی به قدر و هم فلکی
ترک دیوی کنی ملک باشی / از شرف برتر از فلک باشی
تا از این همنشین جدا نشوی / دان که شایستهٔ خدا نشوی
تواز این همنشین چوگردی دور / ملک باقی تراست و دارسرور
تو ازین جایگه فرج یابی‌ / چون بدانجا رسی درج یابی
گر به اینجایت پای بست کند / باسگ و خوک هم نشست‌کند
تاکه دیوت بود به راه دلیل / نکند با تو همرهی جبریل
تا زآلایش طبیعی پاک / نشوی‌، کی شوی تو برافلاک
پهلو از قدسیان تهی چه کنی‌؟ / با دد و دیو همرهی چه‌کنی‌؟
شرم بادت که با وجود ملک / ننهی پا ی بر روا ق فلک
بر زمین با ددان نشینی تو / صحبت دیو و دد گزینی تو
ترک یوسف کنی زبی نظری / همدم گرگ باشی اینت خری‌!
با رفیقان بد چه پیوندی؟ / زین حریفان چه طرف بربندی
حسد و حرص را بجای بمان / برهان خویش را ازین و از آن
گرنه یکبارگیت قهر کنند / نوش در کام جانت زهر کنند
چون از ایشان به گور فردروی / به قیامت زیور مرد روی
چون برندت زخانه مرده به گور / مرد خیزی زیور وقت نشور
گر فرشته صفت شدی زاینجا / با فرشته است حشر تو فردا
ورتوسگ سیرتی‌به وقت‌نشور / هم سگی خیزی از میانهٔ گور