سنایی › ‌| ” میراث‌دار ادب پارسی “

**‌*
تا جهان است کار او این است / نوش او نیش و مهر اوکین است
اندر این خاکدان افسرده / هیچ کس نیست از غم آسوده
آنچنان زی درو که وقت رحیل / بیش باشد به رفتنت تعجیل
رخت بیرون فکن زدار غرور / چه نشینی میان دیو شرور؟‌
حسد و حرص را به گور مبر / دشمنان را به راه دور مبر
دو رفیقند هر دو ناخوش و زشت / باز دارندت این و آن زبهشت
پیشتر زآنکه مرگ پیش آید / از چنین مرگ زندگی زاید
به چنین مرگ هر که بشتابد / از چنین مرگ زندگی یابد
تا از این زندگی نمیری تو / در کف دیو خود اسیری تو
نفس تو تابدیش عادت و خوست / به حقیقت بدان‌که دیو تو اوست
مرده دل گشتی و پراکنده / کوش تا جمع باشی و زنده