سنایی › فصل در صفت عشق و محبت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر حیات ابد همی خواهی / خیز و با عشق جوی همراهی
رو، دم از عشق زن‌که‌کار این است / رهروان را بهین شعار این است
به زبان سر عشق نتوان گفت / آنچنان در به گفت نتوان سفت
هر چه گویی گر آنچنان باشد / صفت عشق غیر از آن باشد
عشق را عین و شین و قاف مدان / بلکه سریست در سه حرف نهان
سخن سر عشق کار دلست / عشق پیرایه و شعار دلست
عاشقی قصه و حکایت نیست / عشقبازی در این ولایت نیست
عالم عشق عالم دگر است / پایهٔ عشق از این بلندتر است
کی به هر مسکنی کند منزل / تابود میل او به عالم گل
عشق در هر وطن فرو ناید / حجرهٔ خاص عشق‌، دل باید
مرکب عشق سخت‌تیزرواست‌ / هر زمانیش منزلی زنو است
هر که با عشق همعنان باشد / منزلش زآن سوی جهان باشد
دل که از بوی عشق بی رنگ است / نه دلست آن که پارهٔ سنگ است
به زبان قال و قیل عشق مگوی / خیز و دل را به آب صدق بشوی
دل زخبث هوا نمازی کن / چون شدی پاک عشق بازی کن
عشقبازی (‌است‌) وعشق‌بازی‌نیست / هوسی به زعشقبازی نیست