سنایی › والشمس وضحیها والقمراذا تلیها| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای مسلم‌ترا سحر خیزی / هر سحر چون زخواب برخیزی
سر زبالین شرق برداری / دامن وجیب پر ز زرداری
پس کنی در جهان زرافشانی / بر فقیر و توانگر افشانی
چون زنی بر فلک سراپرده / بندی از نور در هوا پرده
در هوا ذره را کنی تعریف / بدن خاک را دهی تشریف
چون در آیی به بارگاه حمل / بنمایی هزار گوه عمل
پور حسن بر جهان بندی / نقش دیبای گلستان بندی
برقع از روی غنچه بگشایی / چهرهٔ یاسمن‌ بیارایی
در چمن سبزه تازه روی شود / گلستان پر ز رنگ و بوی شود
قدح لاله پر شراب کنی / عارض ارغوان خضاب کنی
چون‌کنی یک نظر سوی معدن / خاک گردد به گوهر آبستن
در رحم جنبش جنین از توست / ماه را پرتو جبین از توست
تو رسانی همی به هفت اقلیم / از هزاران هزار گونه نعیم
در نظر شاهد ملیح تویی / بر فلک همدم مسیح تویی
یوسف مصر آسمانی‌، تو / کدخدای همه جهانی تو
ایتت عزف که صانع عالم / بر وجود تو یاد کرد قسم‌!
مردم چشم عالمی به درست / که جهان سر به سر منیراز توست
با وجود تو ای جهان آرای / از چه رو اندرین سپنج سرای‌،
روز من‌، خسته تیره فام بود / صبح بر چشم من حرام بود
چیست جرمم چه کرده‌ام باری‌؟ / که نهی هر دمم زنوخاری
مژهٔ من زموج خون جگر / همچو دامان ابر داری‌تر
چون منی را چنین حزین داری / با غم و غصه همنشین داری
عادت چون تویی چنین باشد / جگرم خون کنی همین باشد
نه‌، خطا گفتم‌، از تو این ناید / چون تو مهری‌، زمهرکین ناید
این همه جور دور گردون است / اوکند اینکه اینچنین دون است
نه منم اینچنین بدین آیین / خسته و مستمند و زار و حزین‌،
عالمی را همه چنین بینی / همه را با عنا قرین بینی
گشته از حادثات دور فلک / سینه‌شان پرزخون زجور فلک