سیف فرغانی › غزل شمارهٔ ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را / تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را
بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند / چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!
ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم / کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را
از عشق خوب رویان من دست شسته بودم / پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را
از نیکوان عالم کس نیست همسر تو / بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را
در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان / گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را
ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت / باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را
تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن / در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را
ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی / مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را
مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد / این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را
من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی / می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را
گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی / حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را
از دهشت رقیبت دور است سیف از تو / در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را
سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت / «مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا»