سیف فرغانی › غزل شمارهٔ ۱۰۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از پسته تنگ خود آن یار شکر بوسه / دوشم به لب شیرین جان داد به هر بوسه
از بهر غذای جان ای زنده به آب و نان / بستد لب خشک من ز آن شکر تر بوسه
ای کرده رخت پیدا بر روی قمر لاله / وی کرده لبت پنهان در تنگ شکر بوسه
مه نور همی خواهد از روی تو در پرده / جان راز همی گوید با لعل تو در بوسه
نزد تو خریداران گر معدن سیم آرند / ای گنج گهر ز آن لب مفروش به زر بوسه
ای قبلهٔ جان هر شب بر خاک درت عاشق / چون کعبه روان داده بر روی حجر بوسه
چون جوف صدف او را پر در دهنی باید / و آنگاه طلب کردن ز آن درج گهر بوسه
خواهی که شکر بارد از چشم چو بادامت / رو آینه بین وز خود بستان به نظر بوسه
چون خاک سر کویت آهنگ هوا کرده / بر ذره به مهر دل داده مه و خور بوسه
هر جا که تو برخیزی از پای تو بستاند / زنجیر سر زلفت چون حلقه ز در بوسه
لطفت که چو اندیشه حد نیست کنارش را / از روی تو انعامی دیدیم مگر بوسه
سیف ار ز تو می‌خواهد بوسه تو برو می‌خند / کز لعل تو خوش باشد گر خنده و گر بوسه
گر پای رقیبانت بوسند محبانت / ترسا ز پی عیسی زد بر سم خر بوسه