سیف فرغانی › غزل شمارهٔ ۱۰۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای که از سیم خام تن داری / قامتی همچو نارون داری
در قبایی کسی نمی‌داند / که تو در پیرهن چه تن داری
تا نگفتی سخن ندانستم / که تو شیرین زبان دهن داری
تو بدان دام زلف و دانهٔ خال / صد گرفتار همچو من داری
تو چنین چشم و ابروی فتان / بهر آشوب مرد و زن داری
زیر هر غمزه‌ای نمی‌دانم / که چه ترکان تیغ زن داری
در همه شهر دل نماند درست / تا چنان زلف پر شکن داری
زنده در خرقه‌های درویشان / چه شهیدان بی‌کفن داری
در فراق تو سیف فرغانی / می‌کند صبر و خویشتن داری