سیف فرغانی › غزل شمارهٔ ۱۰۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلبرا حسن رخت می‌ندهد دستوری / که به هم جمع شود عاشقی و مستوری
آمدن پیش تو بختم ننماید یاری / رفتن از کوی تو عشقم ندهد دستوری
اگر از حال منت هیچ نمی‌سوزد دل / تو که این حال نبوده‌ست تو را معذوری
پیش عشاق تو بهتر ز غنا، درویشی / نزد بیمار تو خوشتر ز شفا، رنجوری
گر به نزدیک تو سهل است مرا طاقت نیست / اگرم یک نفس از روی تو باشد دوری
گر به دست اجل از پای درآید تن من / از می عشق بود در سر من مخموری
ما جهان را به تو بینیم که در خانهٔ چشم / دیده مانند چراغ است و تو در وی نوری
پرده از روی برانداز دمی تا آفاق / به تو آراسته گردد چو بهشت از حوری
سیف فرغانی در کار جزا چشم مدار / پادشازادهٔ ملکی چه کنی مزدوری؟