سیف فرغانی › غزل شمارهٔ ۱۰۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کیست درین دور پیر اهل معانی / آن که به هم جمع کرد عشق و جوانی
قربت معشوق از اهل عشق توان یافت / راه بود بی شک از صور به معانی
گر تو چو شاهان برین بساط نشینی / نیست تو را خانه در حدود مکانی
در نفسی هر چه آن تست ببازی / در ندبی ملک هر دو کون نمانی
نور امانت ز تو چنان بدرخشد / کآتش برق از خلال ابر دخانی
خضر شوی در بقا و دانش و آنگاه / آب در اجزای تو کند حیوانی
علم تو آنجا رسد بدو که چو حلاج / گویی انا الحق و نام خویش ندانی
همچو عروسان به چشم سر تو پیدا / رو بنمایند رازهای نهانی
جسم تو ز آن سان سبک شود که تو گویی / برد بدن از جوار روح گرانی
فاتحهٔ این حدیث دارد یک رنگ / ست جهت را بنور سبع مثانی
هر که مرو را شناخت نیز نپرداخت / از عمل جان به علمهای زبانی
گر خورد آب حیوة زنده نگردد / دل که ندارد بدو تعلق جانی
من نرسیدم بدین مقام که گفتم / گر برسی تو سلام من برسانی