سیف فرغانی › غزل شمارهٔ ۱۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دی مرا گفت آن مه ختنی / که من آن توام تو آن منی
ما دو سر در یکی گریبانیم / چو جدامان کند دو پیرهنی؟!
گو لباس تن از میانه برو / چون برفت از میان ما دو تنی
گر فقیری به ما بود محتاج / حاجت از وی طلب که اوست غنی
دوست با عاشقان همی گوید / به اشارت سخن ز بی‌دهنی
عاشقان از جناب معشوقند / گر حجازی بوند و گر یمنی
همچو قرآن که چون فرود آمد / گویی آن هست مکی آن مدنی
علوی سبط مصطفی باشد / گر حسینی بود و گر حسنی
گر چه گویند خلق سلمان را / پارسی و اویس را قرنی
عاشق دوست را ز خلق مدان / در بحرین را مگو عدنی
روی پوشیده و برهنه به تن / مردگان را چه غم ز بی‌کفنی
غزل عشق چون سراییدی / خارج از پرده‌های خویشتنی
عاقبت مطربان مجلس وصل / بنوازندت ای چو دف زدنی
دوست گوید بیا که با تو مرا / دوی‌یی نیست من توام تو منی
سیف فرغانی اندرین کوی است / با سگان همنشین ز بی وطنی