سیف فرغانی › غزل شمارهٔ ۱۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای لب لعل تو را بنده بجان شیرینی / لب نگویم که شکر نیست بدان شیرینی
نام لعل لب جان بخش تو اندر سخنم / همچنان است که در آب روان شیرینی
لب نانی که به آب دهنت گردد تر / شهد دریوزه کند ز آن لب نان شیرینی
بوسه‌ای داد لبت، قصد دگر کردم، گفت / کین یکی بس بود از بهر دهان شیرینی
ز آن به وصف تو زبانم چو لبت شیرین شد / که بلیسیدم از آن لب به زبان شیرینی
ز آن لب ای دوست به صد جان ندهی یک بوسه / شکر ارزان کن و مفروش گران شیرینی
چون لبت بر شکر و قند بخندد گویند / بس کن از خنده که بگرفت جهان شیرینی
خوش در آمیخته‌ای با همگان، و این سهل است / که خوش‌آمیز بود با همگان شیرینی
تلخی عیشم از این است و نمی‌یارم گفت / که تو با من ترش و با دگران شیرینی
بنده در وصف تو بسیار سخنها گفتی / اگر از آب نرفتی به زبان شیرینی
سخن هر کس امروز نشانی دارد / زادهٔ طبع مرا هست نشان شیرینی
شعر من کهنه نگردد به مرور ایام / که تغیر نپذیرد به زمان شیرینی
بعد ازین هر که چو من خوان سخن آراید / گو ازین شعر بنه بر سر خوان شیرینی
سیف فرغانی از آن خسرو ملک سخنی / با چنین طبع که فرهاد چنان شیرینی