سیف فرغانی › غزل شمارهٔ ۱۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای شده حسن تو را پیشه جهان آرایی / عادت طبع من از وصف تو شکرخایی
ماه را زرد شود روی چو در وی نگری / روز را خیره شود چشم چو رخ بنمایی
یا بدان لب بده از وصل نصیب عشاق / یا چنان کن که چنین روی به کس ننمایی
بوسه‌ای دادی و پس طیره شدی، لب پیش آر / تا همانجا نهمش باز اگر فرمایی
ز انتظار شب وصل تو مرا روز گذشت / می‌ندانم که چرا منتظر فردایی
بس که در آرزوی وصل تو چشمم بگریست / خواب را آب ببرد از حرم بینایی
ای دل خام طمع آب برین آتش زن / چند بر خاک درش باد همی پیمایی
ذرهٔ گم شده‌ای در هوس خورشیدی / قطرهٔ خشک لبی در طلب دریایی
من از این در نروم ز آنک گروهی عشاق / روی معشوق بدیدند به ثابت رایی
بلبل از باغ چو بیرون نرود گل بیند / زاغ بر مزبله گردد چو بود هرجایی
سیف فرغانی تا کی به تمنا گوید / بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟