سیف فرغانی › شمارهٔ ۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کسی که بار غم عشق آن پسر کشدا / زمانه غاشیه دولتش بسر کشدا
کسی مدام چومن بی مدام مست بود / که باده زآن لب شیرین چون شکر کشدا
کسی خورد می وصلش که بی ترش رویی / چوزهر ساغر تلخش دهند در کشدا
غلام آن مه سیمین برم که از پی او / مدام از رگ کان آفتاب زرکشدا
اگر مرا می عشقش زپا دراندازد / سرم نه بار کله تن نه بار سر کشدا
وگر زپنجه سیمین او بساغر زر / لبان خشک تو یکروز لعل ترا کشدا
درخت عقل بیک شاخ باده ازکف او / زبوستان نهاد تو بیخ بر کشدا
مرا از آن رخ معنی نما محقق شد / که روی او قلم نسخ در صور کشدا
بدست خود ید بیضای آفتاب رخت / سواد خجلت بر چهره قمر کشدا
زخود همی نرهم کاشکی می عشقش / بدست حکم خود از من مرا بدر کشدا
کسی که ساغر ازین خم خورد سزد که مدام / زعیب نیل کند بر رخ هنر کشدا
زعاشقانش تأثیر کرد در من عشق / که ذرهای زمین نم زیکدگر کشدا
اگر چه باخته ام نرد عشق می ترسم / که مهره وارم در ششدر خطر کشدا
همه عنای تو از تست سیف فرغانی / زخون شناس چو رگ زخم بیشتر کشدا
بدیگران دل ما می رود بیا ای دوست / (بیاور آنچه دل مابیکدگر کشدا)