سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای رفته رونق از گل روی تو باغ را / نزهت نبوده بی رخ تو باغ و راغ را
هر سال شهر را ز رخت در چهار فصل / آن زیب و زینت است کزا شکوفه باغ را
در کار عشق تو دل دیوانه را خرد / زآن سان زیان کند که جنون مر دماغ را
زردی درد بر رخ بیمار عشق تو / اصلیست آنچنانکه سیاهی کلاغ را
دلرا برای روشنی و زندگی، غمت / چون شمع را فتیل و چو روغن چراغ را
اول قدم ز عشق فراغت بود ز خود / مزد هزار شغل دهند این فراغ را
از وصل تو نصیب برد سیف اگر دهند / طوق کبوتر و پر طاوس زاغ را