سیف فرغانی › شمارهٔ ۲۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پیغام روی تو چو ببردند ماه را / مه گفت من رعیتم آن پادشاه را
خالت محیط مرکز لطفست و، روشنست / کین نقطه نیست دایره روی ماه را
بهر سپید (رویی) حسنت نهاده اند / بر روی لاله رنگ تو خال سیاه را
دستارم از سرم بقدم درفتد چو تو / بر فرق راست کژ نهی ای جان کلاه را
خورشید روی روشن تو همچو آفتاب / بشکست پشت این مه انجم سپاه را
در گلشن جمال تو روی تو آن گلست / کز عکس خود چو لاله کند هر گیاه را
در عهد خوبی تو جوانانه می خورد / آن زاهدی که پیر بود خانقاه را
از عشقت آه می نکنم زآنکه در دلم / شوق تو آتشی است که می سوزد آه را
فردا که اهل حشر بخوانند حرف حرف / این روزنامه بمعاصی تباه را
ما را چه غم که از قبل عاشقان خود / روی تو عذر گفت هزاران گناه را
گر چاکر توام بغلامی کند قبول / بنده کنم هزار چو سلجوقشاه را
با عاشق تو خلق در آفاق گو مباش / چون دانه حاصلست نخواهیم کاه را
سیف از پی رضای تو گوید ثنای تو / پاداش از تو بد نبود نیکخواه را
بیچاره هیچ سود ندارد ز شعر خود / از آب خویش فایده یی نیست چاه را
ای دیده ور نظر برخ دیگران مکن / «آن روی بین که حسن بپوشید ماه را»