سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۰۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا بغیر تو اندر جهان دگر کس نیست / بجز تو دل ندهم کز تو خوبتر کس نیست
بچشم حال چو ما را خبر معاینه شد / بعین چون تو ندیدیم و در خبر کس نیست
مرا که دیده دل از تو روشنی دارد / بهر کجا نگرم جز تو در نظر کس نیست
بگرد کوی تو هر عاشقی که کشته شود / شهید عشق بود خون بهاش بر کس نیست
جهان بجمله خرابست و نیست آبادان / بجز دلی که درو غیر تو دگر کس نیست
جهانیان اگر از حسن روی تو خبری / شنوده اند چرا طالب اثر کس نیست
ره تو معنی و این خلق صورت آرایند / ز بهر کار تو اندر جهان مگر کس نیست
دهان بیاد تو گر خوش نمی کنند این خلق / ز بی کسی مگس اینچنین شکر کس نیست
ز بهر صبح وصالت که کی زند نفسی / شبی ز شوق تو بیدار تا سحر کس نیست
چو عقل بر سر کویت گذر کند داند / که راه عشق تو ای جان بپای هر کس نیست
اگر ز پرده برونست سیف فرغانی / چو آستانه به جز وی مقیم در کس نیست