سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۰۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کیست کاندر دو جهان عاشق دیدار تو نیست / کو کسی کو بدل و دیده خریدار تو نیست
دور کن پرده زرخسار و رقیب از پهلو / که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست
در تو حیرانم وآنکس که ندانست ترا / وندر آن کس که بدانست وطلب کارتو نیست
در طلب کاری گلزار وصالت امروز / نیست راهی که درو پای من وخار تو نیست
شربت وصل ترا وقت صلای عام است / زآنکه در شهر کسی نیست که بیمار تو نیست
من بشکرانه وصلت دل وجان پیش کشم / گر متاع دل وجان کاسد بازار تو نیست
در بهای نظری از تو بدادم جانی / بپذیر از من اگرچند سزاوار تو نیست
وصل تو خواستم از لطف تو روزی، گفتی / چون مرا رای بود حاجت گفتار تو نیست
سیف فرغانی ازتو بکه نالد چون هیچ / «کس ندانم که درین شهر گرفتار تو نیست »