سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۰۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون کنم ای جان مرااز چون تو یاری چاره نیست / غمخور عشقم مرااز غمگساری چاره نیست
گرچه عشقت چاره دارد ازهزاران همچو ما / چاره ما کن که ماراازتو باری چاره نیست
پایدار آمد سر زلفت بدست دیگران / آخر اندر چنگ ما از چند تاری چاره نیست
تن بزن در هجر او ای دل که اندر کوی عشق / تا بدانی قدر وصل از انتظاری چاره نیست
از سر رحم ای رفیقان بنده را یاری کنید / کین زپا افتاده را از دستیاری چاره نیست
راحت دیدار جانان نیست بی رنج رقیب / هرکجا باشد گلی آنجا ز خاری چاره نیست
بی گمان چون موکب سلطان جایی بگذرد / دیده نظارگی رااز غباری چاره نیست
در شب وصلش بسی اندیشه کردم از فراق / هر که می نوشید او را از خماری چاره نیست
در جهان افسانه یی شد سیف فرغانی بعشق / عاشقان هستند لیک از نامداری چاره نیست