سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گرچه متاع جان بر جانان خطرنداشت / جان باز کز جهان دل ازو دوستر نداشت
عاشق بدست همت خود در طریق عشق / هرچ آن نه دوست بود بیفگند و برنداشت
قومی ز عشق خاص ندارند بهره یی / خود عامتر بگو که کسی زین خبر نداشت
خفته درین نشیمن وز آن اوج مانده باز / زیرا همای همت آن قوم پر نداشت
هر سنگدل که او نپذیرفت نقش عشق / او قلب بود و لایق این سکه زر نداشت
در آستین صدره دولت نکرد دست / هر دامنی که درخور این جیب سر نداشت
عاشق نخواست مال چو حرصی درو نبود / جوکی خرد مسیح چو در خانه خر نداشت
عاشق از آب وخاک نزاده است ای پسر / پوشیده نیست بر تو که عیسی پدر نداشت
بی عشق هرچه گفت ازو کس نیافت ذوق / باران نخورد از آن صدف او گهر نداشت
شعر کسی چو خواندی و حالت دگر نشد / تیغش نبود تیز که زخمش اثر نداشت
آنکس که همچو سیف نخورد آب نیل عشق / گر خاک مصر شد قصب او شکر نداشت