سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در آن زمان که دلم میل با جمالی داشت / نبود بی خبر از سر عشق و حالی داشت
زلطف معنی حسن ورا کمالی بود / زعشق صورت حال رهی جمالی داشت
زکان لطفش گویی برو فشانده بود / هرآن جواهر مخزون که حق تعالی داشت
بعون طالع سعد آسمان همت من / ز روی او مه و از ابروش هلالی داشت
چو صفحهای رخش روی روزگار رهی / زعشق چهره او دلفریب خالی داشت
چو ذره بودم وبا آفتاب قربم بود / ستاره بودم و با ماه اتصالی داشت
اگر وصال همی خواست درزمان می یافت / ورانبساط همی کرد دل مجالی داشت
زحال دل چو بگفتم بجان جوابم داد / که درمشاهده من بودم او خیالی داشت
مثال جان من آن روز همچو ریحان بود / که درسراچه قرب از بدن سفالی داشت
جمال دوست زهر پرده جلوه خود کرد / کسی ندید که اهلیت وصالی داشت
درآن دیار که یوسف رخی پدید آمد / خرید و سود کند هر کسی که مالی داشت