سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شکری بجان خریدم زلب شکرفروشت / که درون پرده با دل شب وصل بود دوشت
بسخن جدا نمی شد لب لعل تو ز گوشم / چو علم فرو نیامد سر دست من زدوشت
بلبت حلاوتی ده دهن مرا که دایم / ترش است روی زردم ز نبات سبز پوشت
بوصال جبر می کن دلک شکسته یی را / که گرفت صبر سستی ز فراق سخت کوشت
سحری مرا خیالت بکرشمه گفت مسکین / تویی آنکه داغ عشقش نگذاشت بی خروشت
برخ چو آفتابش نگری بچشم شادی / چو بمجلس وی آرد غم او گرفته گوشت
ز دهن چو جام سازد چه شرابها که هر دم / ز لبان باده رنگش بخوری و باد نوشت
تو ز دست رفتی آن دم که برید صیت حسنش / خبری بگوشت آورد وز دل ببرد هوشت
تو که خار دیده بودی نبدی خمش چو بلبل / چو بگلستان رسیدی که کند دگر خموشت
همه شب ز بی قراری ز بسی فغان و زاری / چو ندیده بودی او را بفلک شدی خروشت
رخ وی آرمیدی، عجبست سیف از تو / که بآتشی رسیدی و فرو نشست جوشت!