سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۲۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر دوچشمت ز فتنه نک خفته است / خفیه در زیر طاق ابرویت
بهر آشوبشان کند بیدار / هر زمان غمزه سخن گویت
استخوانی زدر برون انداز / که چو سگ می دویم در کویت
بس که بر جان بنده راه زدند / حسن دلگیر و عشق دلجویت
هر که بیند مرا همی گوید / کز پی چیست این تک وپویت
سخت سرگشته ای، ندانم سیف / که چه چوگان رسید بر گویت
ای که رنگی ندیده از رویت / دل من جان بداد بر بویت
لاله کز رخ شه گلستان است / سر بخس درکشید از رویت
از پی رنگ و بو بنفشه و مشک / خویشتن بسته اند بر مویت