سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۳۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای چو انجم جیش حسنت بی عدد / ماه از روی تو می خواهد مدد
محرم قرب ترا میقات وصل / مجرم بعد ترا شمشیر حد
وی الف قدی که بی وصل توم / حرف با تشدید هجران یافت مد
در حساب حسن تو بی کار شد / راست چون دست اشل انگشت عد
رفتی و اندوه تو در دل بماند / همچونم در خاک و گرد اندر نمد
صبر در دل زآتش هجران تو / جا نمی گیرد چو آب اندر سبد
منکر هجرت عذابی می کند / مرده دل را که هست از تن لحد
سنگ دل از گازر اندوه تو / می خورد چون جامه چرکین لگد
آفتابا در فراقت هر نفس / صبح شوق از شرق جانم می دمد
بی مه رویت که شب روزست ازو / آفتاب از سایه ما می رمد
سیف فرغانی بعشقت نادرست / زین دل خود رای و عقل بی خرد