سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۴۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دی یکی گفت که از عشق خبرها دارد / سر خود گیر که این کار خطرها دارد
دگری گفت قدم در نه و اندیشه مکن / اندرین بحر که این بحر گهرها دارد
ای گرو برده ز خوبان، به جز از شیرینی / قصب السبق کمال تو شکرها دارد
آنچه از حسن تو دیدم ز کبوتر طوقیست / وه که طاوس جمال تو چه پرها دارد
آمد بر در تو تا مگر از صحبت تو / چون تو سلطان شوم و صحبت اثرها دارد
همه دانند ز درویش و توانگر در شهر / کین گدا از پی در یوزه چه درها دارد
گر چه در صف غلامان تو دارم کاری / شاخ دولت به جز این میوه ثمرها دارد
کیسه پر کرده ام از نقد امید و املم / بر میان از پی این کیسه کمرها دارد
هفت عضوم ز غم عشق تو خون می گریند / اشک خونین به جز از چشم ممرها دارد
از غم اندیشه ندارم که درین کار دلم / از پی خون شدن ای دوست جگرها دارد
گر بتیغم بزنی کشته نگردم که چو شمع / گردنم از پی شمشیر تو سرها دارد
انده عشق تو امروز درآویخت چو فقر / بگدایان که توانگر غم زرها دارد
سیف فرغانی اگر مرد بود بنشیند / پس هر پرده که در پیش سقرها دارد