سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۵۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اندر ره تو دل چه بود جان چه قدر دارد / نزد گدای کوی تو سلطان چه قدر دارد
نزد کسی که عاشق بی جان زنده دل را / از لب حیات بخش بود جان چه قدر دارد
نام تو در میان و همه غافل از تو آری / مهتاب در مجالس کوران چه قدر دارد
چون جان گرفت سکه مهرت چو زر بر تو / ای گنج حسن این دل ویران چه قدر دارد
تو خسرو ممالک حسنی سخن نخواهی / شیرین بر تو ای شکرستان چه قدر دارد
ای آنکه بهره نیست ترا زین حدیث و گویی / در کوی دوست عاشق حیران چه قدر دارد
نزدیک آفتاب که زاید بود کمالش / ماهی که هست قابل نقصان چه قدر دارد
در پای اسب شاه که دارد بدست چوگان / بیچاره گوی با سر گردان چه قدر دارد
گر عاشقی و قیمت معشوق می شناسی / در راه عشق ترک کنی آن چه قدر دارد
با خویشتن چو سیف اگر دشمنی نکردی / جان دوستی بنزد تو جانان چه قدر دارد
قیمت شناس جوهر یوسف عزیز مصرست / این پادشاه حسن بکنعان چه قدر دارد