سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۵۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روی تو که ماه را خجل دارد / شاهی است که ملک جان و دل دارد
یک ترک ز لشکر جمال تو / از ملک ولایت چگل دارد
وآن سدره منتهای قد تو / مر طوبی را بزیر ظل دارد
دل نبود از تو منفصل زیرا / چشم از تو خیال متصل دارد
غم ملک دلت و او درین دعوی / از قاضی عشق تو سجل دارد
گفتم ببساط وصل پیوندم / ای تن ز تو پای روح گل دارد
چل صبح بجوی از آنکه این دلبر / ماهیست که روزها چهل دارد
در خطبه وصفش ار خطایی رفت / عقل از چه مرا بدان خجل دارد
در جامع تن که منبر روح است / شمشیر زبان خطیب دل دارد