سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۵۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نور رخ تو قمر ندارد / ذوق لب تو شکر ندارد
در دور تو مادر زمانه / مانند تو یک پسر ندارد
بی بهره ز دولت غم تو / از محنت ما خبر ندارد
آنکس که چو من بروی خوبت / دل می ندهد مگر ندارد
دلداده صورت تو ای دوست / جان را ز تو دوستر ندارد
جانا دل تو چو روزگارست / کآنرا که فگند بر ندارد
در سنگ اثر کند فغانم / وندر دل تو اثر ندارد
مگذار بدیگران کسی را / کو جز تو کسی دگر ندارد
از خون جگر کسی به جز سیف / در عشق تو دیده تر ندارد