سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۵۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بگو بدانکه چون من عشق یار من دارد / که پادشاهی خوبان نگار من دارد
ببوی او بگلستان شدم ندیدم هیچ / بغیرلاله که رنگی زیار من دارد
عجب مدار که برگیردم زپشت زمین / بدین صفت که غمش رو بکار من دارد
کسی که در غمش ازچشم خون همی بارید / فراغت از مژه اشکبار من دارد
نساخت خانه بهمسایگی من دولت / چو محنتش وطن اندر جوار من دارد
خدنگ غمزه بهر جانبی همی فگند / مگر که چشمش عزم شکار من دارد
پیام کرد مرا یار و گفت هر مگسی / طمع بلعل لب قند بار من دارد
درین میانه بدست کسی دهد دولت / گل وصال که در پای خار من دارد
اگر هزار گلش بشکفد زهر چمنی / نظر سوی رخ همچون بهار من دارد
براه عشق من امروز سیف فرغانیست / رونده یی که دلی زیر بار من دارد
سحرگهان بمن آورد بوی دوست نسیم / (مگر نسیم سحر بوی یار من دارد)