سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۶۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تویی که زلف و رخت رو بکفر و دین دارد / که هر دوتا با بد رنگ آن و این دارد
کسی که نقش رخ و زلف تست در دل او / موحدیست که در سینه کفر و دین دارد
حدیث زلف تو بسیار گفتم و چکنم / مرا غم تو پریشان سخن چنین دارد
چه دلبری تو که نازاده مریم حسنت / هزار عیسی گویا در آستین دارد
بزیر سایه زلف از قفات می تابد / همان شعاع که خورشید در جبین دارد
چو آفتاب رخت دید آسمان می خواست / که همچو سایه تراروی بر زمین دارد
خط تو سلسله از مشک بر قمر بندد / لب تو پای مگس را در انگبین دارد
بتلخ گویی آن لب شکایت از که کنم / چو بخت شورمنش هر زمان برین دارد
بغمزه ریخته ای خون سیف فرغانی / مگر که چشم تو از مردمی همین دارد