سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۶۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گرترا بی عشق ازین سان زندگانی بگذرد / وینچنین بی حاصل ایام جوانی بگذرد
زآن همی ترسم که با صد تیرگی مانند سیل / در جهان خاکت آب زندگانی بگذرد
ازجهان عشق مگذر چون رسی آنجا ازآنک / درخرابی میرد آن کز آبدانی بگذرد
خویشتن درآتش عشقی فگن تا نفس تو / در شرف زین مردم آبی ونانی بگذرد
چون همایان ملایک زین شترمرغان دهر، / کز طبیعت چون خروسانند، رانی، بگذرد
ازبرای قوت جان در دست میر اشکار عشق / گوشت بیند زین سگان استخوانی بگذرد
راحت تن ترک کردن کار مرد زاهدست / عاشق آن باشد که از راحات جانی بگذرد
چون جو حظ تو کم شد زآخر سنگین خاک / اسب سیرت زین خران کاهدانی بگذرد
آتش شوقت چو در دل تیز گردد جان تو / همچو روح القدس ازین چرخ دخانی بگذرد
ترک دام و دانه کن تا روح چون شهباز تو / آید اندر طیر و از سیر مکانی بگذرد
ثقل هستی دور کن از دوش جان کامید نیست / کز سبک روحان کسی با این گرانی بگذرد
ای که گر در کویت آید سیف فرغانی دمی / بی درنگ از حد ایام زمانی بگذرد
چون جهان سیارراهت یک هنر دارد که تو / از مقامات آنچنانکش بگذرانی بگذرد