سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۷۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کسی که ازلب شیرین تو دهان خوش کرد / ببوسه تودل خویشتن چو جان خوش کرد
سزد که وقت مرا خوش کنی بدان رخ خوب / که گل بر وی نکو وقت بلبلان خوش کرد
دهان غنچه لب و روی چون گلستانت / بهاروار چوگل سربسر جهان خوش کرد
اگرچه وصل تو مأمول ما بود لیکن / چو غافلان بامل دل نمی توان خوش کرد
عجب مدار مرا گر سخن شود شیرین / که ذکر شهد لب تو مرا زبان خوش کرد
کنون که موسم نوروز گشت وباد بهار / وزید ناگه واطراف بوستان خوش کرد
گلست گویی طالع شده زبرج حمل / ستاره یی که زمین راچو آسمان خوش کرد
نسیم بوی تو آورد وما نیاسودیم / بمرهم تو جراحات خستگان خوش کرد
ببنده گفت بیا کآن عزیز مصر جمال / چو یوسف است که دل با برادران خوش کرد
رخ چو ماه تو منشور ملک خوبی داشت / خط تو برسر منشور او نشان خوش کرد
بدوست گفتم هرگز توان بدرویشی / دل رقیب گدا روی او بنان خوش کرد
چو گربگان سر سفره کاسه می لیسند / کجا توان دل سگ را باستخوان خوش کرد
برای خلق سخن گفت سیف فرغانی / بشهد خویش مگس کام دیگران خوش کرد