سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۷۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هرکه یک بار در آن طلعت میمون نگرد / گر نظر باشدش اندر دگری چون نگرد
هرکه را یار شود او چو اسد را خورشید / کم ز گاوست اگر در مه گردون نگرد
با چنین ملک سگ کوی گدای اورا / عار باشد که سوی نعمت قارون نگرد
نیست شایسته که در یوزه کند بر دراو / آن گدا طبع که در ملک فریدون نگرد
در کم خویش میفزای که آن از همه بیش / در فزونی کم و اندر کمی افزون نگرد
من چو مجنون سوی لیلی بنیازش نگرم / او بصد ناز چو لیلی سوی مجنون نگرد
خلق در وی نگرانند که چونست ولیک / بنده در آینه قدرت بیچون نگرد
تا تو ظاهر نشدی از در باطن ذل را / عشق دستور نمی داد که بیرون نگرد
سیف فرغانی چون در ره عشق از دل پاک / ترک جان کردی جانان بتو اکنون نگرد