سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۸۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل شد ز دست و دست بدلبر نمی رسد / مرده بجان و تشنه بکوثر نمی رسد
غواص بحر عشق چو ماهی بدام جهد / چندین صف گرفت و بگوهر نمی رسد
شاخ درخت وصل بلندست و سر کشید / آنجا که دست دولت ما بر نمی رسد
گر وصل دوست می طلبی همچو من گدا / درویش باش کآن بتوانگر نمی رسد
عاشق بکوی او بدو دل ره نمی برد / عنقا بآشیانه بیک پر نمی رسد
پای طلب ز کوی محبت مگیر باز / هر چند تاج وصل بهر سر نمی رسد
ای مفلسان کوی تو درویش خوانده / آن شاه را که نانش ازین در نمی رسد
توسا کنی چو کعبه و عاشق چو حاجیان / بسیار سعی کرده بتو در نمی رسد
با عاشقان تو نکند همسری ملک / هرگز عرض بپایه جوهر نمی رسد
من خامشی گزینم ازیرا بهیچ حال / در وصف تو زبان سخن ور نمی رسد
هر بیت بنده قصه دردیست سوزناک / لیکن چه سود قصه بداور نمی رسد
از من چو آفتاب نظر منقطع مکن / کز هیچ معدنی بتو این زر نمی رسد
هرگز بعاشقان تو ملحق نگشت سیف / بیچاره خرسوار بلشکر نمی رسد