سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۹۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا چندانکه در سر دیده باشد / خیال روی تو در دیده باشد
ز عشقت چون نگه داردل خویش / کسی کو چون تو دلبر دیده باشد
بجز سودای تو هرچ اندرو هست / ز سر بیرون کنم گر دیده باشد
فلک گر چه بسی گرد جهان گشت / ولیکن چون تو کمتر دیده باشد
بدیگر جای آنرا کن حواله / که چون تو جای دیگر دیده باشد
رخ و قد ترا آنکس کند وصف / که ماهی بر صنوبر دیده باشد
دهانت را کسی داند صفت کرد / که او در پسته شکر دیده باشد
نپندارم که خورشید جهان گرد / ترا جز سایه همسر دیده باشد
کسی کو در عرق بیند رخ تو / بگل بر آتش تر دیده باشد
اگر با سیف فرغانی نشینی / گدا خود را توانگر دیده باشد