سیف فرغانی › شمارهٔ ۲۲۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

غم عشق تو مقبلان را بود / چنین درد صاحب دلان را بود
تن از خوردن غم گدازش گرفت / چنین لقمه یی قوت جان را بود
غم جان فزایت غذای دلست / تن اشکمی آب ونان را بود
چو خورشید سوی زمین ننگرد / اگر چون تو مه آسمان را بود
بدنیا نظر اهل دنیا کنند / ببازی هوس کودکان رابود
مده نان طلب را بدین سفره جای / برانش که سگ استخوان رابود
غم عشق تو گنج پر گوهرست / نه سیمست وزر کین وآن را بود
غم جست وجو کار جان ودلست / ولی گفت وگو مرزبان را بود
اگر دشمنی دور ازو شاد باش / که غمهای او دوستان را بود
مباحست مر زاهدان را بهشت / ولی دوست مر عاشقان رابود
که بی لشکری تخت گیتی ستان / سلاطین صاحب قران رابود
گرت عار ناید مران سیف را / ازین در که سگ آستان رابود