سیف فرغانی › شمارهٔ ۲۵۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هرکرا داد سعادت بلقای تو نوید / تا ابد بر سر کویت بنشیند بامید
بی خبر از رخ نیکوی تو بر پشت زمین / آنچنان زست که بر روی سیه چشم سپید
گل مهرت عجب از دوحه استعدادش / همچو میوه ز سپیدار و شکوفه از بید
ای گدایان ترا ننگ ز مال قارون / وی غلامان ترا عار ز ملک جمشید
روشنایی جمال ای رخ تو رشک قمر / هست تابنده ز روی تو چو نور از خورشید
در بر مطرب ما می شنود گوش رباب / ناله عشق تو زابریشم چنگ ناهید
بنده را صفحه روییست بزردی چو قلم / ای ترا نقطه خالی بسیاهی چو مدید
این صحیح است که در هر دهنی از عشقت / ما حدیثیم ولیکن بتو داریم اسنید
سیف فرغانی وصلت بدعا می خواهد / نبود دعوت مضطر ز اجابت نومید